دریای طوفانی

گر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

 


اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .


اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .


اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .


اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .


اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .


اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .


اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .


اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .


اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .


گر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .


به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت۱٠:٠٢ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()

ستاره

ستاره دلش  شکست؛

و با غرور افتادۀ نامش

دست به دلم کشید.

ستاره سرازیر که می شود؛

دست و دلش به عشق میرسد.

از باد که بگذرد؛

به روشنی ماه سلام می کند.

و خاموش از ستاره های ظهر آسمان ؛

بالا می رود.

بازوان زندگی به دور نگاه او که می پیچد؛

پلکهایش آهنگ باران را می نوازد.

ستارۀ خاموش آسمان زندگیم!

من به محض رسیدن ِ

اوّلین ترانۀ باران ،

برایت شمع می گذارم.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت٩:٥٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()

این جا مهمانسرا نیست

 

که هر غریبه و گرسنه و تشنه ای

 

بیاید و خستگی بگیرد

 

و سیراب شود و برود...

 

این جا حساب و کتاب دارد!

 

چراغ وجودم است!

 

دلم است!!!

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱٠:٥٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

وهر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه است

و قلب برای زندگی بس است

روزی معنای هرسخن دوست داشتن است

تا تو به خاطرآخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که کمترین سرود بوسه باشد

و ما برای کبوترهایمان دانه خواهیم ریخت

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱٠:٥۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()

نبودنت بهترین بهانه است

برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم

 از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه

 دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی

 شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم...

 بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر

 قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم

 و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی

 لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب

میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست

 برای ادامه ی زندگی

جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱٠:٥٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()

عشق مثل آب میمونه...

که میتونی توی دستت قایمش کنی...

آخرش یه روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست...

 قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی...

 اما دستت پر از خاطره است...

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱٠:٥٥ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()

زندگی یعنی........

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

 پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱٠:٥۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()

خدای من

خدای من فارغ از هر رنگ و هر انگ است. برتر از هر نام و هر رنگ است. آشنا و همنشین وقت تنهایی است. دلگشای هر که در غربت دلش تنگ است!

خدای من الگویی برای انسان است. می آفریند تا به انسان آفرینندگی بیاموزد. آزاد است تا انسان آزاد باشد. بر همه چیز آگاه است تا امکان آگاهی انسان بر همه چیز را گوشزد نماید.

خدای من بزرگ و مطلق است نه مطلق گرا! مطلق را همچون طاقی نامرئی و دست نیافتنی بر فراز سر انسانها می گسترد تا به آنها نشان دهد که تا کجا می توان پرید.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱٠:٤۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()